|
|
|
من همیشه با «کسی که کارهای امروزش را به فردا می اندازد» دعوا داشتم. مخصوصن جدیدنها که حتا اتفاقات را هم می تواند به فردا بیاندازد و فردا هم به فردا.
«کسی که کارهای امروزش را به فردا می اندازد» اسمش ژرژ است و مثل همیشه پشت میز کنار ستون نشسته و صبحانه می خورد که مردی خوش لباس و قیافه - خیلی شبیه به خود ژرژ - وارد می شود. از ژرژ اجازه می گیرد که سر میزش بنشیند و ژرژ مخالفتی نمی کند.
صدایشان تا اینجا که نمی آید، سریع قهوه شان را حاضر میکنم و برایشان می برم. از صحبتهایشان میفهمم که مرد، ژرژ را قانع کرده است که برای یک بار و همین یک بار کاری در زمان خودش واقع شود. نمی فهمم چه طور توانسته ژرژ را قانع کند: کسی که مرغش همیشه یک پا داشت. مرد قهوه اش را نخورده خارج می شود.
ژرژ را نگاه می کنم: روی میز افتاده است.
|
|
1:21 AM - Tuesday, September 27, 2005 | |
W.C /12 |
|
|
یا من بلد نیستم یا انگار که «چیزی» گفتن از کمالش کم می کند.. کم نمی کند.. نمی تواند کم کند.. این درست تر است: نمی تواند کمالش را بیان کند. بعد مجبوریم کلماتی مانند «خیلی»، «بسیار» و غیره را دخیل کنیم تا شاید کمک دستی شوند.. که باعث تمسخرند.. پس تا آنجا که زور دارند بهتر است خودشان - تنهایی - تلاششان را بکنند:
-شاد شدم!
و البته این فقط یک جنبه داستان است.
|
|
2:19 AM - Sunday, September 18, 2005 | |
W.C /5 |
|